تبليغاتX
خاکستر زیبا
بازگشت به افغانستان

انتخاباتی که گذشت

انتخابات افغانستان هم گذشت با تمام تلخی و شیرینی و زشتی و زیبایی استثنایی اش و جدا از همه اینها با خرج چهار صد و بیست میلیون دلاری که روی دست دایه های مهربان تر از مادر گذاشت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط مسافر شب  | 

از غزنی چه خبر؟

در این نوشته که تا حدودی سعی بر شرح وضعیت امنیتی شهر غزنی برای خوانندگان گرامی پرداخته ایم.

 

اینکه در غزنی کدام قانون تطبیق می شود کدام است امارت ا سلامی یا دولت  اسلامی ؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:3  توسط مسافر شب  | 

شهرک سیزده نام آشنایی است برای علاقه مندان دنیای فیلم و تصویر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 10:19  توسط مسافر شب  | 

با سلام . مدتی بود که نه از مطلب خبری بود و نه از خبر مطلبی طوری که وبلاگ بخی خاک گرفته بود و کم کم از یاد خودم هم رفته بود که از زابل تا کابلی هست و سفر نامه ای و هدفی که بازگو کند هر آنچه جالب است برای من تازه از راه رسیده برای انتقال به مردمان هموطن آن طرف آبها و خاکها آنهایی که دیگر نمی شود افغانی خطابشان کرد!  برای خواندن متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:28  توسط مسافر شب  | 

بالاخره ساعت سه ونیم نیمه شب از راه رسید و تا آن موقع چندین بار از خواب بیدار شدم . موعد آغاز سفر از راه رسید ه بود . این بار دیگر از کوله بارم خبری نبود و جز یک دست پیرهن و شلوار افغانی چیزی همراه نداشتم . همراه سید سوار ماشینش شدیم و در سکوتی و سرمای شب از خانه به سمت محل حرکت اتوبوس به راه افتادیم . بعد از گذشت چند دقیقه ای به محل سوار شدن رسیدیم . اتوبوس آماده حرکت بود واز سید خداحافظی  و ازلطفی که در این چند ساعت اشنایی مان در حقم داشت تشکر کردم .محل صندلی مان دوردیف بعد از راننده بود .با نگاهی به عقب اتوبوس دریافتم که در میان دیگر اقوام تنها هستم .در دست راستم نوجوانی بود که گه گاهی سرفه می کرد و از همان ابتدای سفر به استراحت مشغول شده بود .

ساعت سه ونیم نیمه شب اتوبوس راه خود رادر پیش گرفت وازخیابان های تاریک نیمروز به جلو می رفت .در خروجی شهر نمی دانم برای چه مدت بیست دقیقه ای را در کنار یک پوسته امنیتی ایستاده بود و باز حرکت خود را  آغاز کرد . در تاریکی جایی را نمی شد دید و تصمیم گرفتم کمبود خواب شب گذشته را جبران کنم . هر چند صندلی ها سخت و جا تنگ بودولی  توانستم تا نزدیک صبح کم خوابی ام را جبران کنم .

صبح وقتی از خواب بیدار شدم از میان خیابان های شهری عبور می کردیم که به نام گرشک مشهور بود . شهری سبر سبز با رودخانه هایی پر آب . هنوز مسیر زیادی در پیش داشتیم و خطر های احتمالی در کمین بود . باید از ولایات هلمند ، قندهار ، زابل ، غزنی و وردک عبور می کردیم . چیزی که از ابتدای سفر برایم جالب بود سرعت زیاد ماشین بود که کم از یک مسابقه اتومبیل رانی نداشت . از ابتدای سفر به هر پست بازرسی که می رسیدیم راننده مبلغی پول را به نگهبان پوسته امنیتی می داد و باز شروع به حرکت می کرد . نظافت و بهداشت در داخل اتوبوس معنی نداشت .گهگاهی بوی سیگار می آمد یا تفاله ناس را در میان راهرو می انداختند . در طول مسیر با چند کاروان نظامیان خارجی روبرو شدیم که به ناچار باید توقف می کردیم تا عبور کنند یا منتظر بمانیم و پشت سرشان با فاصله حرکت کنیم تا مسیرمان جدا شود .حدود ساعت یازده ونیم به قندهار رسیدیم ، شهری شلوغ و پر ازدحام .دیگر عادت کرده بودم که با نام شنیدن نام یک شهر تصور یک روستای بزرگ را در ذهن مجسم کنم . پس از عبور از قندهار دیگر حال و رمق کنجکاوی و دیدن اطراف را نداشتم  و سعی کردم در میان جای تنگی که داشتم به استراحت مشغول شوم ولی باز هر از گاه خارج شدن از سرک پخته توجه مرا جلب می کرد که یا پلی بود در مسیر که توسط طالبان تخریب شده یا جاده ای که در اثر انفجار مین دیگر قابل عبور نبود. مسیر راه رفته رفته به پایان خود می رسید . از ولایات زابل و غزنی گذشتیم بدون اثری از طالبان و آخرین ولایتی که در مسیر بود ولایت وردک بود . دیگر فاصله ای تا کابل نمانده بود. با نزدیک شدن به کابل بر شمار تعداد نیروهای امنیتی اضافه می شد . با رسیدن به کابل تصور من از یک شهر در افغانستان همچنان باقی بود و این بار روستایی بزرگتر و شلوغتر. اولین نقطه ای از کابل که با نامش آشنا شدم منطقه کمپانی بود که به واقع ورودی کابل است . آفتاب دیگر در حال غروب کردن بود و اتوبوس از میان خیابان دو طرفه ای که تنها یک طرفش قابل عبور بود به پیش می رفت . دیدن آسمان سیاه کابل نوید دیدار شهری زیبا را نمی داد .بالاخره اتوبس از حرکت باز ایستاد و کوته سنگی این دومین نقطه از کابل بود که با نامش اشنا شدم . دیدار منطقه ای نا اشنا و اینکه به کدام طرف بروی برایم نا خوشایند بود. تنها در کابل یکی از اقوام را می شناختم وجز شماره تلفن چیز دیگری از او نداشتم . بر خلاف ایران خریدن سیم کارت در افغانستان    چیز ساده ای بودو به قیمتی ارزان یعنی 150 افغانی یا سه هزار تومان ایران . پس از تماس با دوستی که شماره اش را داشتم راهی دشت برچی شدم . خوشبختانه در تاریکی شب توانستم ادرس را به راحتی پیدا کنم و اولین شب اقامت در کابل را در خانه او گذراندم .

 

اینجا کابل است با آسمانی غبار آلود به هنگام طلوع و غروب خورشید . بوی چوب سوخته است که فضا را پر کرده .جماعت دست فروش ها و گاری به دست ها را در نقاط شلوغ شهر به تعداد زیاد میتوان دید. یک هفته ای است که از آمدنم به کابل می گذرد . دیگر با شرایط زندگی در کابل آشنا شده ام و تازگی هایی که در ابتدا می دیدم برایم عادی شده بود. کوچه های خاکی و خیابان های پر  گرد و خاک و د ود . هوایی که رفته رفته رنگ سرما را به خود می دید. همان طور که شنیده بودم زندگی در کابل برای کسی که حتی از میان حداقل امکانات به کابل آمده باشد سخت است . برقی که تنها شب ها قابل استفاده است و در بعضی نقاط دو شب یک بار سهمیه داشتند و این مشکل آن قدر برای بعضی ها سخت بود که یک شب که در حال گوش کردن رادیو بودم جوانی تماس گرفته بود و انتقاد داشت که یا برق را درست کنید یا که ما را بکشید و این جلوه ای بوداز عمق دردی که در برخی نقاط کابل دیده می شود .در مناطق قدیمی کابل خبری از فاضلاب نیست و جوی های باریک کوچها ست که معدن هر نوع مریضی و الودگی را در خود جای داده اند. با تمام این ا وصاف آنچه که از کابل در ذهن تصور میکردم به مراتب بد تر از این بود و با همه شلوغی و بی نظمی کابل شهری زنده و پویا به نظر می رسد .در گذر از خیابان ها اتوبوس ها همچون گور های دسته جمعی متحرکی در حال   حرکت هستند و باز جای خوشبختی استکه هنوز راه به سقف را نیافته اند . چیزی که جالب می نماید وفاداری مهاجران به پوششی است که در سال های غربت داشته اند و ان را امروز هم حفظ کرده اند یعنی همان چادر های سیاه ایران و یا تیپ های پاکستانی که مخصوص به خود است . با تمام کثرت نیرو های امنیتی که در شهر است امنیت کابل هنوز به طور کامل تامین نشده است و هراز گاهی انفجار و آدم ربایی در شهر دیده می شودونمی توان انتظار داشت که بعداز کدام انفجار بزرگ در کشور اعلام عزای عمومی شود طوری که پس از انفجار وزارت اطلاعات و فرهنگ اخبار اعلام کشته ها و زخمی ها را در کنار پخش آهنگ های شاد هندی یک جا می شنیدیم . چهره زشت فقر را در کنار خانه های لوکس همزمان می توان دید . افرادی را می بینی که در آمد روزانه شان شاید از صد افغانی یعنی دو هزار تومان کمتر باشد و تو حیران می مانی که به این قوت کم چطور زندگی را می گذرانند . اینجا تنها صاحبان ثروت و قدرت اند که در زندگی ای راحت به سر میبرند . این بود کابلی که من در یک هفته اقامتم دیده ام .

 

حدود یک و نیم ماه است که در کابل هستم و در این مدت کار های تایید مدارک تحصیلی ام بسیار کند انجام می شود . در این مدت شاهد اتفاقات جالبی بودم . در ابتدا سالگرد شهادت کاظمی  و شرکت در مراسمی که به یاد او و دیگر کشتگان حادثه بغلان برگزار شد . دیدن دشمنان دیروزی که امروز شانه به شانه یکدیگر می نشینند برایم جالب بود. ربانی ، قانونی , خلیلی , محقق و ... نام های آشنایی که جز تصویری بر صفحه روزنامه و گاهی تلویزیون چیز دیگری از آنها به یاد ندارم وامروز هر کدام با گذرانیدن جاده ای سرخ از خون جوانان بیگناه این مرز و بوم برمسند قدرت نشته اند و با گردن افراشته شوکت و جلال خود را به رخ مردمی زجر دیده ای می کشند که هر چه دارند از آنهاست . انفجار در مقابل لیسه حبیبیه ( بزرگترین دبیرستان در افغانستان ) و انفجار در وزارت اطلاعات و فرهنگ و هر کدام به بهانه از بین بردن مستشاران خارجی . کدام منطق را می توان در پس این جانفشانی جاهلانه دید . بنابه روایت یکی از همین افراد که در آخرین لحظه راه را از بیراهه شناخته بود : وی فردی از کشور ازبکستان بودکه برای آموختن علوم دینی راهی پاکستان شده بود و پس از گذشت مدتی اعتماد اطرافیان را جلب میکند و در فعالیت های    آنها شریک می شود . نشان دادن فیلم های احساسات برانگیز سربازان امریکایی برعلیه زنان مسلمان زندگی را برای او بی معنی می سازد و به یکی از داوطلبین حملات انتحاری و راهیان سفر بهشت مبدل میشود اما در لحظه ای که کلید بهشت را بر گردنش می آویزند به فکر فرو می رود که آیا راه درست است و اگر درست چرا اینان خود رغبتی در سفر به بهشت ندارند . خلاصه در پس این اتفاقات تلخ کسیست که با دزد شراکت دارد و رفیق قافله نیز هست .

آخر این بازی تلخ

آخر این درد عمیق

مرهمی هست که گویا زهر است

و من انگار که ناچارم

دلخوش روز دگر باشم و

فردایی که شاید بهتر باشد

 

 

 

چند روزی است به بهانه آمدن عید قربان تمام ادارات دولتی و غیر دولتی تعطیل شده . مدارک تحصیلی من نیز پس از یک بار مسترد شدن این بار به مشکل تعطیلی خورده و چاره ای  جز صبر کردن نیست . یک روز قبل از عید ابری خاکستری آسمان غبار آلود کابل را پوشانده طوری که نوید سفید پوش شدن کابل را بر زبان ها انداخته بود. چند روزی است که یکی از دوستان هم دوره ای ام کسی که چهار سال روز وشب خوابگاه را در کنار هم بودیم و تنهایی و خوشی و غم خود را با هم قسمت می کردیم به من ملحق شده و این بار نمی دانم دست تقدیر تا کجا باز یک جا مان خواهد کرد .

شب عید را به خانه تنها فامیلی که داشتم رفتم . از ابتدایی ترین کار های استقبال عید حنا بستن است که در میان زنان و کودکان طرفداران خود را دارد. با شروع صبح لباس های نو می پوشند و سفره ای از میوه جات و شیرینی و آجیل پهن می کنند و به خانه بزرگان فامیل و قوم می روند . دیدن وباز دیدها به مدت سه روز ادامه دارد و نادیده گرفتن کدام فرد سرشناس نوعی توهین به او تلقی می شود . زنان و دختران با لباس های رنگارنگ جلوه خاصی به کوچه و خیابان ها می د هند . در این میان نبودچند روزه دست فروش ها و گاری به دست ها باعث شده که خیابان های شهر و میادین کابل جلوه زیباتری به خود بگیرد.

 

 

تعطیلی عید نیز گذشت و باز پیگیری تایید اسناد تحصیلی در وزارت معارف از سر گرفته شده است . در نگاهی که به چند وزارت خانه داشته ام و از جمله آنها که وزارت معارف نیز هست چند نکته در ذهن مسجل می شود که برای هر بیننده ای جای تاسف و تامل است .

اتاق ها ی وزارت خانه ها یا خانه سالمندان است یا میدان کشتی و شوخی جوانک هایی که تیپ شان به همه چیز می خورد به غیر از کارمند بودن . سوالی پیش می اید اینکه کارمندانی که در انواع وزارت خانه ها  انواع پست های ریز و درشت را اشغال کرده اند جز گوش کردن به رادیویی که جز پخش انواع آهنگ های غربی و شرقی و مختصر اخبار برنامه دیگری ندارد و نقل قصه ملا نصر الدین وبازگویی خاطرات گذشته چه برنامه و هدفی پیش روی دارند . در اینجامی توانم بگویم که اگر نبودند مستشاران خارجی ای که در اکثر وزارت خانه ها فعالیت دارند  امروز ما شاهد دولتی به مراتب نا کارامد تر بودیم .

 

امروز چهار شنبه ساعت نه و چهل دقیقه صبح در اتاق بررسی اسناد تحصیلی خارج مرز  در وزارت تحصیلات عالیه نشسته ام و فرصت خوبی برای نوشتن را فراهم است . پس از جنجال یک و نیم ماهه توانستم از وزارت معارف رهایی یابم و امروز نوبت تایید اسناد دروزارت تحصیلات عالی است . امروز سوم محرم نیز می باشد. از یک هفته به شروع محرم جلوه سیاه پوش را در شهر می شد مشاهده کرد . داربست هایی که درهر گوشه و کنار دروازه ای سیاه پوش را علم کرده اند در اکثرنقاط شهر میتوان دید . گفته می شود که هزینه این سیاه پوش کردن از سوی ایت الله محسنی تامین می شود . مینی بوس ها و ماشین های شخصی و حتی موتر سیکلت ها با نصب پرچم هایی با سایز های مختلف به این سو و آن سو می روند . صدای مداوم نوحه از اکثر مساجد ومغازه هایی که سمت برچی هستند در حد دیوانه کننده ای شنیده می شود .

در اتاقی که نشسته ایم تعدادی از متخصصان افغانی که از کشور های هند , فرانسه , بنگلادش و روسیه امده اند نیز نشسته اند . دقیقه ای نمی گذرد که سفره دل هر کدام باز می شودو از مشکلاتی که در ورود به کشور و کارهای اداری  داشته اند شروع می کنند تا می رسد به اوضاع ا جتماعی و سیاسی کشور . ساعتی می گذرد و درپایان آن حرفهای پیرمردی که در گوشه ای ساکت نشسته بود و سرانجام اونیز شروع به صحبت می کند برایم جالب بود . او می گفت شما جوانان به عنوان قشر روشن فکر و آینده ساز این مملکت باید در ابتدا به شناسایی تاریخ و فرهنگ و جامعه خود مشغول شوید و دوست ودشمن خود را بشناسید و آنگاه به ارائه نظر و راه حل برای برون رفت از این نابسامانی بپردازید. مثل طبیبی باشید که همه نوع میکروب , مرض و دارو را می شناسد و با توجه به آن به مداوای مریض خود می پردازد وآن موقع است که داروی او واقعا موثر و سودمند به حال مردمی خواهد بود که به او مراجعه می کنند .  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:23  توسط مسافر شب  | 

در ابتدای جاده موتر های سواری در سمت راست گویا انتظار کاروان رد مرزی ها را می کشیدند . گویی غصه ای بود که از خیلی وقت پیش شروع شبده بود و حداقل برای عده ای راه کسب معاش شده بود. عده ای که خرده پولی در بساط داشتند راه سواره را در پیش گرفتند و آنان که  هیچ نداشتند پای پیاده راهی نیمروز شدند . همراه یکی از جماعت سواره عازم شهر شدم . در میانه راه در اداره گمرک زرنچ (نیمروز) پیاده شدم . نشانی دوستی را داشتم که در آنجا باید می یافتمش . شدت باد بیشتر شده بود و حرکت تریلرها بیشتر از پیش ماسه بادی را به جانم انداخته بود و راه فراری نبود . نام و نشان دوستی را داشتم که باید در آنجا می یافتمش . داشتن یک آشنا هر چند دور در سرزمینی بیگانه غنیمتیتی است . او سیدی بود که 4 سال پیش و برای یک بار در نیاتک ( اردوگاه آوارگان افغانی در زابل) دیده بودم و آشنایی مجدد ما از طریق دوستی مشترک بود . بالاخره فرشته نجاتم آمد و همراه با احوال پرسی خود را به ساختمان اداره رساندیم .پس از چند دقیقه ای احوال پرسی و جویا شدن احوال دوستان سکوت اختیار کردم چون دیدم کارش تعیین نرخ گمرک کالاهای وارداتی است و بهتراست مزاحم کار او نباشم . پس از گذشت ساعتی و خوردن ناهار در اداره گمرک راهی زرنج شدیم . در راه به این فکر می کردم که گویا تبعیض قومیت ها را خیلی زود دیده ام چون سید تنها فرد شیعه ای بود که در آن اداره کار می کرد . تصوری که از شهر داشتم را در طول راه نمی دیدم .فقط خیابان های اصلی آسفالت شده بودند و منظره شهر به یک روستای بزرگ می ماند.تعریف جاده های ناهموار افغانستان را زیاد شنیده بودم و این بار به چشم می دیدم . پس از ساعتی استراحت  همراه سید راهی شهر شدم تا مقدمات سفر را انجام دهم . با وجود اینکه چند روز قبل تعدادی از مسافران که معلوم نبود چه هویتی داشتند توسط طالبان سر بریده شده بودند  بلیط یکی از شرکت های مسافربری به نام احمدشاه ابدالی را گرفتم . گویا معتبر ترین شرکت مسافربری این مسیر بود .سید می گفت من به عنوان یک کارمنددولت جرات انجام سفر زمینی را ندارم چون در همان محل بلیط فروشی به طالبان فروخته می شوم .ساعت حرکت سه و نیم شب بود و تصور چنین سفری که برای اولین بار بود برایم آزار دهنده بود . نگرانی دیگری که داشتم همراه بودن اسناد تحصیلی  و کتاب هایم بود که گویا بهانه ای برای خلق مصیبت ها ممکنه بود . خوشبختانه آن مشکل هم توسط دوستی که شرکت باربری داشت و قابل اطمینان بود حل شد . پس از گردشی کوتاه در شهر راهی منزل سید شدم و شب را مهمان او بودم . در خانه او پیرمردی بود که با جذابیت خاصی خاطرات گذشته خود را برایم تعریف می کرد . در خلال صحبت ها از ا و درباره آینده افغانستان پرسان می کردم و جواب ساده ای که می شنیدم این بود که به آینده و آبادی افغانستان به این زودی ها نمی توان دلخوش بود چرا که هیچ کس نمی خواهد امنیت این کشور را ببیند یا شرایط فعلی اقتضای این کار را نمی کند . آمریکا قصد داشتن پایگاه نظامی در مقابل روسیه ، چین و ایران را دارد . ایران نیز سعی در سنگ اندازی در مقابل امریکا را دارد و پاکستان نیز وجود همسایه ضعیف را بیشتر دوست دارد تا بتواند آنچه دوست دارد را انجام دهد . پس از شنیدن این آیه های یاس به استراحت مشغول شدیم ولی باز هم نگرانی سفر فردا تا ساعتی خواب را ازچشمانم ربوده بود .آیا فردا شب را در کابل خواهم بود ... چه پیش خواهد آمد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:35  توسط مسافر شب  | 

نوشتاری که می خوانید آغازیت بر شرح حال آغازین روز های بازگشت به  افغانستان. بعد از تمام کردن درس و دانشگاه مدت ها بود که فکر بازگشت مرا به خود مشغول کرده  بود. دل کندن از دیاری که در ان زندگی را آغاز کرده بودی ، روزهای زیادی را در آن به شب رسانده بودی ، شادی ها در آن به نظاره نشسته بودی و غم ها و داغ ها در فضای غربت زده اش به صندوقچه دل ذخیره کرده بودی . به هر حال سفری بود که دیر یا زود باید   نغمه آغاز را بر آن می خواندی . وقتی دلیلی برای ماندن نبود چاره ای جز سفر و دیدن دنیایی جدید و آغاز تجربه ای جدید نبود.. اماو اگر هایی در دلم بوند که گاه و بیگاه از رفتن پشیمانم می کرد . فکر نبود  جاو مکان در آن دیار،فرا رسیدن فصل سرما و به خصوص سرمای سرد افغانستان و نا اشنا بودن با شرایط کار و اجتماعی کشور مسائلی بود که گاه و بیگاه پشیمانم می کرد . هرچند سخت و دل گیر سرانجام روز موعود فرارسید. دلتنگی و نگرانی را از همان ابتدای سفر می توانستم در   چشمان خانواده ببینم . ظهر روز 26مهر هشتاد و هفت از قم به سوی زاهدان برای ثبت مهر خروج پاسپورت حرکت کردم . مسیری که از از سال 82 بار ها  آنرا گذرانده بودم واین بار این مسیر آغازی بود بر مرور خاطرات نه چندان دور آن روز گار گذشته . پس ا زگذراندن دشت های خشک و وسیع مسیر راه به زاهدان ر سیدم .برای ثبت مهر خروجی باید راهی زابل می شدم و از دانشگاه نامه عدم بدهی را به اداره گذرنامه زاهدان ارجاع می دا دم .دیدن زابل و آخرین جمع دانشجویان افغانی خالی از لطف نبود .شنبه 28 مهر پس از خداحافظی از دوستان باقی مانده و انجام کار های اداری راهی زاهدان شدم وشب را در جمع صمیمی دانشجویان هموطن آنجا بودم . فردای آن روز بعد از انجام کار ها ی خروج به زابل برگشتم و آخرین شب اقامتم را در جمع دوستان گذراندم . صبح روز 2 شنبه مهر ماه وقتی که از خواب بیدار شدم اضطراب عجیبی داشتم مثل روز های امتحان . ساعت 9 صبح به سوی مرز میلک به راه افتادم . در طول راه به این فکر می کردم که چه اتفاقاتی در این مسیر در پیش خواهد آمد .لحظه به لحظه به نقطه صفر مرزی نزدیک می شدم و طوفانی از شن و ماسه بادی فضا را تیره کرده بود گویی آغاز ورود به عالمی دیگر بود.روستای میلک آخرین روستایی است که در مسیر راه می توان د ید جایی که به عنوان ترمینالی غیر رسمی برای ورود غیرقانونی اتباع افغانی به خاک افغانستان و برگشت است .

وارد محوطه گمرک ایران شدم و چیزی که جلب توجه می گرد کاروان تریلرهای ایرانی بودکه آماده ورود به خاک افغانستان بودند.پس از انجام کارهای اداری راهی مرز خروج شدم .قدم به قدم به خاک افغانستان نزدیک می شدم ،دیگر از آن اضطراب خبری نبود. آخرین ایرانی ای که د یدم سربازجوانی بود که خروج مرا در دفتری ثبت کرد و لحظه ای به صحبت پرداختیم .

روانه پل دوستی شدم ،پلی شاید به طول 500 متر که روی رودخانه ای خشک و مثل خیابانی خلوت پیش روی من قرار داشت .در آن لحظه حسرت نداشتن دوربین و ثبت صحنه پیش رو از دلم گذشت . در حین عبور به دو طرف پل نگاه می کردم که شاید منظره جالبی بیابم و جز فضای غبار آلودو رودخانه ای خشک چیزی نصیبم نشد. پس از گذشت لحظه ای به وسط پل رسیدم جاییکه پرچم ایران و افغانستان با فاصله ای چند متری از یکدیگر گویی آهنگی از جدایی و تفاوت را می خواندند..لحظه جالبی بود، با برداشتن یک قدم د یگر وارد محدوده سرزمینی افغانستان می شد م . کمی درنگ کردم و می خواستم آخرین تصویر سرزمینی را که در آن به د نیا آمده بودم و 24 بهار در آن زندگی کرده بودم و اینک گویی خزان جدایی رسیده بود. خاکی که در دور دست ها آن خانواده ام را می دیدم . با نگاهی که می خواست تصویر آخر این لحظه را برای همیشه در ذهنم ثبت کند راه آمده را نگاه کردم . در حال ذخیره این  اخرین  تصویر بو دم که نزدیک شدن چند اتوبوس مسافربری به ابتدای پل توجه مرا جلب کرد ،چرا که  جز تریلر های باربری انتظار دیدن چیز دیگری را نمی  توان داشت . پس از گذشت لحظه ای جواب سوال خود را گرفتم . در چشم به هم زدنی جماعتی ا زهموطنان خود را می دیدم که گویا از گوشه و کنار ایران به عنوان اتباع غیر مجاز دستگیر شده بودند و از لباس وطنی شان می شد فهمید که اکثرا در راه ورود به خاک ایران د ستگیر شده اند . منتظر ماندم تا در میان این سیل ا خراجی ها وارد خاک افغانستان شوم . از چهره خسته و سر و روی آب ندیده شان می شد فهمید که روز های سختی پشت سر گذاشته اند . همراه با جماعت ترد شد که از پیر و جوان  و نوجوان که می شد در میانشان دید از پل گذشتم . در میان اغوش بادو بوسه ماسه بادی  نیمروز وارد خاک افغانستان شد م .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:53  توسط مسافر شب  |